بسم الله الرحمن الرحیم


دیدین بچه که بودیم بابا مامانا وقتی از وسیله های

مردم خیلی خوشمون میومد و ذوق می کردیم و نمی خواستیم پس بدیمشون چهقدر عصبانی میشدن. تازه اون وقت بود که شروع می کردیم به تعریف از اون وسیله هه که شاید دلشون بسوزه و بدن به ما..
.
.
.
یه دوسالی هست گه گاهی میریم باغ پدرخانم یکی از دوستامون. یه تابلویی داشتن اونجا هی من تعریف می مردم ازش.هی تعریف می کردم. هی تعریف می کردم.
تا اینکه چهارشنبه سوری که اونجا بودیم و صاحاب باغ اونجا بود، تابلو رو به من کادو داد. سمانه داشت مثل همون مامان بابا ها سرخ و سفید میشد، منم مثل بچه ها ذوق کرده بودم. حالا رفتم اون تابلو رو قاب کردم گذاشتم بالاسرم تو دفترم?????????
اثر استاد شجاعی سال ١٣٨٠
رنگ روغن

دیدگاهتان را بنویسید