يكي از مسائلي كه در اين وبلاگ قصد دارم بهش بپردازم نقد تصوير و فيلم . سعي مي كنم براي تصاوير از عكي هاي خودم بهره ببرم تا بتونم با كمك نظرات شما سطح ديد و تفكرم رو نسبت به عكس و عكاسي ارتقا بدم.مسئله ديگه نقد فيلمه.البته با توجه به بضاعت آگاهي.
مطالب ذيل از سايت akkasee آورده شده.اگر کسی از دوستان به این فیلم دسترسی داشت ممنونش می شم من رو هم بی نصیب نذاره.....
درباره فيلم عکاس جنگ

سايت اختصاصی فيلم www.war-photographer.com
همه لحظاتی که آنجا بودم، می خواستم فرار کنم. نمی دانستم بايد بگذارم و بروم يا اين که به فکر مسئوليت خود و دوربينم در بطن جنگ باشم! (جيمز نچوی)
جيمز نچوی در يکی از بی شمار مناطقی که برای مدتی با جنگ، مرگ، درد، رنج و خشونت دست و پنجه نرم می کرد، به دنبال عکس هايی بود که فکر می کرد بايد چاپ شوند تا همه احساسات موجود در آن لحظات را به مردم نشان دهد. اين فيلم در مورد مرد خجالتی و قهرمانی است که به عنوان يکی از شجاع ترين و خلاق ترين عکاسان جنگ شهرت پيدا کرد.
جوايز فيلم:
_ نامزد جايزه اسكار بهترين مستند بلند 2002
_ جايزه شهر اوزاكای ژاپن 2002
_ جايزه وزارت فرهنگ سوييس 2002
_ جايزه تماشاگران در جشنواره فيلم های مستند آفريقای جنوبی 2002
_ نامزد جايزه آدولف گريم در زمينه اطلاعات و فرهنگ 2003
_ نامزد جايزه بهترين فيلم مستند از بنياد فيلم سوييس 2002
_ نامزد جايزه گريرسون 2002
_ جايزه فونيكس از جشنواره بين المللی فيلم های تلويزيونی كلن 2002
_ جايزه نقدی بهترين فيلم مستند از جشنواره فيلم های مستند گنت، بلژيك 2002
کارگردان و فيلمنامه نويس: کريستين فری
فيلمبردار: پيتر ايندرگ ا ند
تدوين گران: ک . فری ، باربارا مولر
صدا برداران: فلورين ايدن بنز، مارتين ويتز، اينگريد استادلي
نسخه اصلی: انگليسی/ آلمانی، رنگی، 35 ميلیمتری، 96 دقيقه، نوامبر 2001
محصول: كريستين فری فيلم پروداكشن
Christian Frei Filmproduction
Schweizer Fernsehen DRS
يادداشت / ماريا گارسيا
كريستين فری، برای تصويركردن جيمز نچوی، يكی از عكاسان مشهور جنگ همراه با سوژهاش به مناطق دوردستی مانند اندونزی و مالزی و مكانهای آشناتری چون كوزوو و نوار غزه سفر كرد. فری و نچوی از گورهای دستهجمعی، خويشاوندان عزادار، و همچنين نظاميان و جنگجويان خشن عكس گرفتند و سعی كردند موقعيت حرفه خطرناك و هولناك خود را روشن كنند. مصاحبه با همكاران نچوی از جمله كريستين امانپور و نيز كريستين بروستدت، تصوير فری از اين عكاس خبری خوشقريحه را كامل میكند.
عكاس جنگ با سكانسی آغاز میشود كه طی آن نچوی مشغول عكاسی از دهكدهای در حال سوختن است. تنها صدايی كه به گوش ميرسد، صدای شعلههايی است كه باقیمانده اسكلت چوبی خانهها را میسوزاند و البته صدای شاتر دوربين. اين نگاهی تاثيرگذار و متفكرانه به عملكرد عكاس در هنگامه جنگ است. مشخصه نيمه اول فيلم، سكانسهای مشابه و مصاحبههای ويژه از جمله مصاحبههای كوتاهی است كه در آنها راجع به مسيرهای جديد در كار خود صحبت میكند. او كانون توجه خود را معطوف به قربانيان فقر كرده است و در سكانسی تاثيرگذار، از خانوادهای عكس ميگيرد كه كنار خط راهآهن زندگی میكنند.
در نيمه دوم فيلم، كنترل فری متناسب با مقدار وقتی كه برای تحليل كردن نچوی توسط خودش، در اختيار او می گذارد، كمتر میشود. يكی از فرودهای فيلم در جايی است كه نچوی توضيح میدهد چگونه خشم خود را به طرف كارش «هدايت ميكند.» به ندرت پيش ميآيد كه فرد خلاق به وضوح در باره كارش صحبت كند (نچوی همانقدر كه هنرمند است، خبرنگار نيز هست) اما اين موضوع جای تأسف دارد كه عكاس شبيه يكي از مرشدان نيواِيج به نظر ميرسد. شايد او فاصله زيادی با عكاس ناآشنای فيلم رسانه سرد داشته باشد، شخصيتی كه هنگام تماشای عكاس جنگی نميتوانيد او را به ياد آوريد، اما تمام چيزهايی كه نچوی میگويد، مخاطب را متقاعد نمیكند كه او قدری از احساساتش دور نشده باشد. در واقع مسلماً اين عدم فاصله، دليلي بر غيرصادقانهبودن تصوير او مقابل دوربين است.
فيلم فاقد اطلاعات پايه در قالب خود زندگینامه است. اينكه نچوی كجا متولد يا بزرگ شده است، والدينش چه میكردهاند، اين كه فرزندی دارد يا نه. تمام اينها مخاطب را از شخصيت پيشاپيش مرموز او دورتر میسازد. ويژگیهای خاص نچوی برای مخاطبان عادی غيرقابل درك است در حالی كه اين جزئيات میتوانست آگاهی بيشتری در پی داشته باشد. تصميم فری برای حذف اين موارد كار اشتباهی بوده است. همچنين ديگر انتخابهايی كه در سبك فيلم صورت گرفته، نيمه دوم آن را خستهكننده كرده است. مثلاً عادت فرِی برای معرفی همكاران نچوی و نشان دادن آن ها هنگام كار، پيش از روشن ساختن رابطهشان با نچوی يكی از اين موارد است. اين وضعيت روايت را تا مرز انحراف پيش ميبرد.
عكاس جنگ با وجود زمان 96 دقيقهايش قدری طولاني به نظر میرسد. مهمترين دليل اين است كه فری روشهای واضح و طبيعی برای پايان دادن فيلم را ناديده میگيرد. به علاوه او با بیاعتمادی به دستمايه فيلمش دچار اشتباه میشود. عكاسی نچوی ماهيتاً دراماتيك است و فری تا حد فراوانی اين موضوع را به ما نشان میدهد. با اين حال او سكانسی طولانی را به نمايشگاه نيويورك و پرداخت رخوتآميز آن اختصاص میدهد. او به نچوی اجازه میدهد در تحسين يا سرزنش، از اين شاخه به آن شاخه بپرد، اما فری از جانب خود در بيشتر قسمتهای فيلم بیتفاوتی معمول مستندسازان را نشان میدهد. در عين حال، وقتي ارتباط عاطفي او را در موقعيتهای خطرناك كنار نچوی ميبينيد، اين موضوع واقعاً امتيازی برای فيلم محسوب ميشود.
كريستين فري
Christian Frei
متولد 1959 در شونن ورد سوييس. فارغ التحصيل روزنامه نگاري و ارتباطات از دانشگاه فرايبورگ. كارگرداني اولين فيلم در 1981. تهيه كننده و كارگردان مستقل از 1984 تاكنون. اولين فيلم بلند سينمايي او به نام ريكاردو، ميريام و فيدل درباره آرزوهاي يك خانواده براي مهاجرت به آمريكا، در سال 2001 با استقبال زيادي روبه رو شد.
زندگي.....سال ها....ماه ها....فصل ها.....روزها....ساعتها.....دقيقه ها.....ثانيه ها....و لحظه ها و در نهايت لحظه...همسان با چكيدن قطره اي از برگي ....يا بال زدن پروانه....يا تلاقي نگاهي....يا هر چيز ديگري كه در اطرافمان هست......
تاكنون به اين لحظه ها و حتي لحظه انديشيده ايم. كه لحظه همان نبض زندگي مان است...و همان مدتي كه ذهنيات مان در گذرند. مي توانيم در اين لحظه ها سالهاي عمرمان را درنورديم....و اين زيباست .بسيار زيبا....
زيبايي لحظه...حتي به اندازه طول مدت عمر اگر باشد البته با اين شرط مهم كه ازتمام اين مدت كوتاه درك و تجربه اي در ذهن داشته باشي. و اگر اين تجربه را تعميم دهيم به لحظه ها و ثانيه ها ودقايق و ساعتها و روزها و فصلها و ماه ها و سالها چه خواهد شد!!!
"ما براي مفهوم جزيي و دقيق از زمان كلمه اي بهتر از لحظه نداريم.بايد براي درس خواندن و دانايي از لحظه لحظه زندگي استفاده كنيم"(محمدحسين اشراقي ايوري-از علماي از ياد رفته ديارمان كاشمر)
یه جوک باحال که مصداق عینی پیدا کرد:"یه نفری میره بدرقه چندتا از دوتاش ترمینال.جو میگیذش خودشم سوار اتوبوس میشه"
شاید جوک جالبی باشه َآخه من اینطور تصور می کنم.
متاسفانه این جند روز بعلت عدم دسترسی به اینترنت و نبود خط تلفن برام به روز کردن وبلاگ دشوار شده .فقط می تونم بگم به همه وبلاگ ها سر زدم و نظر ندادم تا بعد به تفسیر از خجالت همه در بیام .
ضمنا به محض به روز شدن ایمیل می زنم.
با تشکربسیار..............
سلام به خودم
این چند روز یه کم گرفتارم .منزل رو عوض کردم و درگیر اسباب کشی و از این مسائلم.تو این شهر قیمت خونه ها همسان با تهران شده (البته ما که تهران زندگی نکردیم ولی خوب دوست تهرانی زیاد داریم...)
دارم به اواخر ترم هم دارم نزدیک می شم و استرس امتحانات دوباره داره ذهنم رو درگیر میکنه.
دعای کمیل هم که قولش رو داده بودم دارم تایپ می کنم.فکر کنم تا روز دیگه آماده شه.البته به صورت pdf ارائه می دم که راحت قابلیت پرینت داشته باشه.
چند هفته پیش بود که <یک نقطه> یه متن از صحیفه سجادیه گذاشته بود دلم خواست که این اثر ازشمند رو بخونم .همین بعد از ظهر یه دوست عزیز این کتاب رو با سلام و صد صلئات بهم کادو داد.برام خیلی جالب بود که هنوز زمانی از این درخواست ذهنی نگذشته بود که برام فراهم شد.امید وارم بتونم در نزدیکترن وقت ممکنه بتونم بخونمش و برداشتی مفید رو ازش ارائه بدم.
بیا تا غم فردا نخوریم...........

Frankie Paige (Patricia Arquette) is in her twenties. She works as a hairdresser. She has a Frankie Paige (Patricia Arquette) is in her twenties. She works as a hairdresser. She has a boyfriend. There are a hundred other girls like Frankie Paige within a mile radius of her apartment.
But unlike all of them, things happen to Frankie -- terrible things she can’t understand or explain. And though she has tried everything to make them stop, they’re just getting worse. She goes to doctors and psychologists, but even they can’t answer the most important question: why her?
At the darkest moment of one of her episodes, a chance encounter with a local priest is caught on tape and the frightening implications of the incident drive the Vatican to send their own investigator, Andrew Kiernan (Gabriel Byrne). Confronted with the powerful force that has taken control of Frankie, Kiernan immediately recognizes the true danger she is in and he must search his own soul for the strength to save her life, even if it goes against everything he believessave her life, even if it goes against everything he believes
The Kingdom of God is Inside you
and all around you
Not in A building so wood and stone
Split a peace of wood and i would there
lift stone and you will find me
(((حکومت خدا در درون توست و در هرآنچه در اطرافت است.نه در بناهای سنگی و چوبی.تکه چوبی را به دونیم کن و من آنجا هستم.سنگی را بلند کن و مرا خواهی یافت.)))
اینها جملاتی از فیلم stigmata بود که پیام اصلی فیلم را تشکیل می دهند.
سوالاتی که مدتها در ذهنم پاسخ داده نمی شد و برایم گیج کننده بود پاسخش را در این فیلم یافتم. خیلی ها در رابطه با اینکه ما چرا به جای کندو کاو در مذهب خودمان مدام به دنبال مسائل و احکام تفکر برانگیز ادیان دیگر می رویم جبهه می گیرند و منطقی را مبنی بر جستجوی سوالات در کامل ترین دین و در نهایت دین خودمان اسلام را پیشنهاد کنند ولی نمی شود جلوی کنجاوی را در رابطه با چیزی که از آن منع می شوی گرفت.
اینکه در اسلام یکی از مبانی "رابطه بی واسطه انسان و خدا" تبیین شده نکته ای ظریف و حساب شده را می رساند که از نکاتی است که بر تکامل این دین تاکید می ورزد.
مدتها برایم این مسئله که چرا در مسیحیت اقرار به گناه و یا اجرای جریمه هایی مثل تکرار جملات مقدس می تواند گناه یک مسیحی را در پیشگاه خداوند پاک کند و یا چگونه می شود که پیغمبری به این دانایی گناه دیگرانی را و پیروانش را به این گونه پیش خرید کرده باشد و همه آنچه که در انتظار پیروانش است مقدراتی کاملا محیطی و خالی از قصاص باشد.
شاید برداشت من از انچه که در رسانه ها و آنچه که در دسترسم بوده برای مطالعه سطحی نگراه باشد که در آن صورت از دوستان آگاه تقاضای راهنمایی دارم . ولی این فیلم در جهاتی توانست زوایایی را برایم روشن سازد که تا به حال آنها را ندیده بودم و یا برایم غریب بود.
پیشنهاد می کنم که در صورت دسترسی به این فیلم حتما آن را از دست ندهید.
همین الان رسیدم کاشمر...
اینقدر راننده رو اعصابم راه رفت که نگو. البته شاید حق داشت.وارد کاشمر که شد شروع کرد به مسخره کردن و شهردار شهردار گفتن. تا به خودم اومدم یه چیزی بهش بگم دیدم داره به یه گله سگ می خنده(شوخی نمی کنم واقعا یه گله سگ بود) از آسفالت خیابون ها گفت از تمیزی شهر گفت و خیلی چیزهای دیگه و تمام این مدت به این فکر می کردم که چرا باید این طوری باشه.
من به این مرد بیرجندی کاملا حق میدم.یه شهر به اون بزرگی از همون سه سال پیش رو یادم میادکه هنوز استان نشده بود. تمیز.مرتب.آشغال های خیابون به ندرت می تونه توجهت رو جلب کنه چون اغلب آشغالی تو خیابون نیست.
تو شهر ما کاشمر معروفترین منصب شهرداره.ولی چه شهرداری.یکی از یکی بدتر.....
نمی خوام گناه کسی رو بشورم ولی این که داعیه جهاد گری داره اینجوریه وای به حال بقیشون.رویس شورای شهرمون هم که ادعای خدمت رسانی نوین و IT رو داره و داره راه شهدا رو ادامه میده اینجوری.از نماینده محترم هم که هیچی نگم فکر کنم بهتر باشه.تمام سعیش در مجلش شورا اعتلای نام ما کاشمری ها ...............
مطمئنم که این افراد حتی سر سوزنی به اندازه من دانشجو وقتی یه غریبه از شهرشون بد میگه خجالت نیم کشن و از خودشون دفاع نیم کنن.
شرمنده می شم وقتی به اینها فکر می کنم.حتی کاری هم از دستم بر نیم آد...
به امید بهروزی و پیروزی............
راستش مه هنوز مکانی رو برای عکسها تعبیه نکردم و گرنه یه چند تا عکس خوشگل و باحال از این دو بزرگوار که در قسمت نظرات "با هم پیکار می کنند "قرار می دادم تا همه ببینند و حالشو ببرن.
باز هم دستشون درد نکهنه که تو این روزهای اول همکاری می کنند.
آها ...همن الان داشتم فیلم crash رو می دیدم.واقعا عالی بود.
جدالی بر سر هوس.طمع.ترس.پول.قدرت.و عشق....جدالی هر روزه که باعث افول انسانیت می شود و هیچ راهی به جز محبت و دوستی را درمان نمی یابد.
پیشنهاد می کنم این فیلم رو حتما ببینید. از فیلم های شرکت داده شده در اسکار امسال.
گریزی به جامعه روز امریکایی با نژاد پرستی ها و خشونت های خاص خودش که در فرهنگ انسانهایی غریب و غیر امریکایی تاثیر بسزایی میزاره و این سلسله همین طور پیش میره و کل جامعه رو فرا می گیره و اونجا همه چیز به خوبی منتهی میشه که راه حل رو با محبت چاشنی می کنند .
به نظرم فیلمی منحصر به فرد به رود از کلیشه سازی و یکجانبه نگری صرف.البته حضور کاراکتر های ابرانی که در نهایت به حضوری تروریستیک تبدیل می شود جای تامل دارد.
در تمنای وصال تو یگانه....
در یخچال را باز کردم.
بطری آب را برداشتم و روی میز گذاشتم.قدری دنبال لیوان گشتم.یافتمش.
لیوان را پر کردم و در همین حین دستی به سر و روی اتاق کشیدم.همین طور که به تلویزیون نگاه می کردم دستم را به سمت میز دراز کردم تا بطری را دوباره بردارم و دوباره لیوان را پر کنم.
اما...
دستم در هوا معلق ماند.بطری را نگرفت.یعنی در آن لحظه پیدایش نکرد.
نگاه کردم.بطری نبود.شاید خودم در یخچال گذاشتمش ولی.........
در آنی به ذهنم تلنگری خورد.
نکند من هم مثل همین بطری باشم.
نکند روزی بیاید و از آنچه نموده ام دور باشم. به این استعاره اندشیدم که آیا نیافتن بطری مثل نیافتن شایستگی است , در این لحظه... شایستگی که از من جلوه کرده و شاید به اندازه و اهمیتش نبوده ام.
به این که نکند روزی با این جلوه و فقط جلوه راه را پیموده و گذران کرده باشم.
...
از این می ترسم.
از این که روزی کسی و حتی خودم دست دراز کند و من را نیابد. از این که حضوری صرفا مجازی ویا لحظه ای بوده باشم.
................
باید بیشتر تلاش کرد.این را می دانم.
به این پی برده ام که در قبال این جلوه نیز مسئولیت دارم.
باید تلاش کنم.
و تلاش.
رنگِ زردم را ببین بـرگِ خزان را یــاد کن
با بزرگان کـــم نشین افتادگان را یاد کن
مرغِ صیادِ تــوام، افتــادهام در دام تـــو
یا بکش یا داد ده یــــــا از قفس آزاد کن
ابر اگر از قبله آید سخت بـــــــاران میشود
شاه اگر عادل نباشد مُلک ویـــران میشود
یک نصیحت با تو میگویم به کس ظاهر مگو
خــانهی نزدیکِ دریــــــــا زود ویران میشود