تبليغاتX
گل کاکتوس
 

سلام

+دو روز پیش تیتر یکی از روزنامه های کشور این بود: نیروهای بسیج طرح امنیت پایدار را برقرار می کنند. این طرح که با توجه به توضیحات خودش مبنی بر گشت زنی نیروهای بسیج در محله ها و گوشه و کنار شهرها می باشد قراره که امنیت رو در همه جا برقرار کنه.

بعد از حادثه 3تیر که به مثابه 2خرداد تحول عظیمی در نظام رخ داد(بخوانید کودتای سپاه) این می تونه ماقبل تغییر دولت و با توجه به احتمال تغییر رئیس دولت , حرکتی استراتژیک برای بیشتر کردن نقوذ نیروهای سپاه و بسیج در انزار عمومی و کلاٌ همه جا باشد. البته این موضوع رو هم باید در نظر گرفت که سپا پاسدارن در یک حرکت جذاب دیگر تمامی نیروهای زمینی سپاه را با واحد های مقاومت بسیج در سطح کشور ادغام کرده بود تا هم این سیستک را یکپارچه کرده باشد و هم اینکه در استفاده از نیرو های بسیجی با محدودیت شرایط روبرو نباشد.

 

+دیروز رو می خوام روایت کنم:

تقریبا آخرین امضا بود. دلم می خواست از اتاق که در می آم و می خوام برم سمت در خروجی چونان یک شخصیت فرهیخته لقط محکمی به در بزنم و یک فحش جانانه بلند بدم و از اونجا بیام بیرون. ولی حیف که از روز قبل پروندم سیاه شده بود.آخه روز قبل از بس که کارام به هم ریخته بود و کادر فعال و محترم اداری به من لطف کرده بودند و کارام رو چند ماهی عقب انداخته بودند تا به این جا بکشه که بخوام کلی پول بدم ,خیلی عصبانی بودم و با یکی از کارمندان محترم یقه به یقه شدم و کلی به هم گل گفتیم تا حراست و عوامل دیگر اداری تشریف بیارن و مارو از هم جدا کنن. آخه یارو به من گفت برو این کار 2ساعت طول می کشه. من هم گفتم اگه لطف کنید و زود تر امادش کنید شما که امروز سرتون خلوته. یارو به من گفت حالا برو 20 دقیقه دیگه بیا ,لطف می کنم  شاید آماده شد. من هم از این که واسه کاری که وظیفشه منت سرم گذاشت عصبانی شدم و هر چی تونستم بارش کردم. بالاخره با وساطت رئیس دانشگاه و مدیر آموزش کارم حل شد,چون بالاخره خودشون می دونستن که سیستم باعث شده که کار من به تاخیر بیافته.

خلاصه دیروز من هم از یک هنوز دانشجو تبدیل شدم به یک لیسانس بیکار و منتظر خدمت و فارق التحصیل بی حاصل و از این قبیل القاب.

اها,دیروز حتی بعد از تموم شدن تمام کارهام,وقتی مطمئن شدم که دیگه کارم تو دانشگاه وزین آزاد بیرجند گیر نیست ,رفتم سراغ تنی چند از اساتید تا اونها رو هم از گفتمان دوستانه و بدون هراس خودم محضوض کنم که متاسفانه هیچ کدام نبودند. حتی مدیر گروه که اصلی ترین هدفم بود و احتمال هر اتفاقی رو در برخورد با اون می دادم رو هم پیدا نکردم.

خلاصه با بیرجند یک خداحافظی گرم کردم و پشت سرم رو نگاه نکردم و اومد سر زندگیم!!!

راستی حس ترسناک و البته شیرینیه!(فارغ التحصیلی رو می گم.)

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 14:21 توسط امیر عباس فرمان |

 

سلام

+حالم به هم می خوره از کسانی که وسط فیلم دیدن,تو اوج فیلم یا تو اوج احساستت یهو مثل مگس صداشون در میاد و میگن بابا این فیلمه,چرا این طوری شدی؟

نمی تونم درک کنم یه آدم این قدر احمق باشه که نتونه درک کنه که این لحظات ممکنه واسه یه نفر حس انگیز بوده یا تو اون لحظه اونقدر تحسین برانگیز که ناخد آگاه آدم احساس می کنم در میان یک واقعیت قرار گرفته. واین کاری نیست و حسی نیست که براحتی اتفاق بیافته. نه برای مخاطب فیلم و نه برای سازندگان فیلم.

امشب که داشتم فیلم «ترمینال» رو می دیدم به شدت از این که تنها فیلم می دیدیم خوشحال بودم.چون در لحظاتی این قدر برای خوب بودن یه شخص و ایمانش به کاری که باید انجام بده جذاب و شورانگیز اومد که اشک تو چشام جمع شد.

ترمینال اثر اسپیلبرگ یک اقتباس از زندگی یک ایرانی مقیم در یکی از فرودگاه های امریکاست که قریب به 15 ساله در اونجا زندگی می کنه. بازی تام هنکس در این نقش و کاراکتر به شدت مجذوب کننده اون ما رو به خودمون وامیداره که به خودمون نهیب بزنیم علایقمون مثل ایمان می مونن. و مسئولیت هامون هر چند به نظر دیگران بی اهمیت, هویت ساز اند. باعث می شه که یادمون بیاد همیشه همه چیز قانون نیست و قوانین انسانیت فراتر از هر قانون دیگه ایه. اینکه می تونیم به ساده ترین راه به دوستی کمک کنیم. و زندگی ای رو بسازیم و نه نابود کنیم.

ترمینال به نظر من شاهکار بود. هم به لحاظ داستان . هم به لحاظ تکنیک. اگه گیرتون اومد حتما ببینید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 22:14 توسط امیر عباس فرمان |

سلام
ما مردم عادت داریم هرکی هر حرف جدیدی زد و قشنگ بود دست بزنیم و ازش تعریف کینم حتی اگه بگه قصد دارم عروسی کنم خوشحال می شیم.     حالا نگو ممکنه مدنظرش خواهر خودمون باشه.ببخشید اینطوری مثال زدم ولی اون وقته که عکس العملمون دیدنیه.یارو می شه ....

اوباما با ما نیست. وقتی این با ما نیست او هم با ما نیست.(اوباما یا او با ما)البته ممکنه برعکس شده و (ما با او)بشیم. ولی هر کی که با هر کی دیگس باید یه هدفی داشته باشه دیگه. حالا اوباما یا مابااو چه فرقی می کنه. یکی می خواد بگه من آدم فاضلیم به اوباما نامه می نویسه که بگه مابااوییم.

زندگی همینه.تو این مملکت باید یکی حواست به کلاهت باشه یکی جیبت. اخیرن چیزهای جدیدی هم اضافه شده که در این مقال نمی گنجه!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 13:5 توسط امیر عباس فرمان |

سلام

+می خوام از شرکت مگی تشکر کنم که این سوپ های آماده رو به مثابه مهر و عدالت در سرتاسر کشور توزیع و مهیا کرده. روز ها شب های سرد رو می شه با این عذای خوشمزه گرم تر کرد.فقط یه نکته هست و اونم اینکه چرا روش نوشته هر بسته برای ۴ نفر ولی من تنهایی همشو می خورم؟!!!!

+جدیدا به خود فرافکنی در وبلاگ علاقه پیدا کردم!

+بعضیا رو وقتی بعد از مدتی می بینی،بعد از کلی احوال پرسی می گه راستی منهمیشه به وبلاگت سر می زنم و فلان می کنم و از این حرفا. بعد می گن راستی فلانی کیه تو وبلاگت نظر می زاره یا مثلا چرا فلان چیز و نوشتی!     یکی نیست بگه آدم نیمه حسابی تو که این قدر ادعای پیگیری داری چرا خودت نظرتو تو وبلاگ نمی دی؟چرا حرفتو اونجا نمی زنی؟ چرا از اون لینک نظر بدهید استفاده نیم کنی تا از فهم تو بقیه هم مرتفع شن! جالب تر اینجاست که ممکنه(یعنی قالبا)تو این وبلاگ حرف حسابی زده نشه ها،ولی نیم دونم چرا بعضیا به همونم گیر دارن۱

+این روز ها که می گذرد

                            واقعا نمی دانم که چگونه می گذرد!

+

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 14:26 توسط امیر عباس فرمان |

    سلام

    + این شب رو از زمانی که دانشجو شدم همیشه به یاد داشتم. چون همیشه تنهاترین شب سال بوده واسم. نمی دونم چرا این حس رو دارم ولی همیشه یادمه که تو این شب شاد یا خوش یا دعوت شده به تولد حضرت رضا نبودم. حتی اطرافم رو هم خالی حس کردم. یادمه سال اول دانشجوییم رو که تو شب میلاد حضرت رضا فیلم «مسیر سبز» از تلویزیون پخش شد. اون زمان تقریبا 20 روز بود که تنها بودم تو خونه و هم خونه هام رفته بود. با این فیلم اون شب زندگی کردم. با حسی معنوی که در فیلم بود حسابی حال کردم.

    هر سال به نوعی این تنهایی رو حس می کنم. حتی از شب تولدم هم غریب تره.

    الان می خواستم برم حرم ولی فکر می کنم 3ساعتی رو در راه باشم.این قدر که ترافیکه. شاید فردا صبح.

    کاش...

    +چند شعر زیبا از زنده یاد قیصرامین پور:

     آرزوی برزگ

    نه چندان بزرگم

                       که کوچک بیابم خود را

    نه آنقدر کوچک

                       که خود را بزرگ...

    گریز از میانمایگی

                               آرزوی بزرگی است؟

       تلقین

    این روزها که می گذرد

                             شادم

    این روزها که می گذرد

                             شادم

                                 که می گذرد

                                       این روزها

               شادم

                   که می گذرد....!

    ترانه بارانی

    سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

    آهسته می تراود از این غم ترانه ای

    باران شبیه کودکی ام پشت شیشه است

    دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

     

    +از همه می خوام واسه این بنده ی خدای فداکار دعا کنند تا زحمت سنگین ریاست جمهوری از روی دوش کوچک و ظریف و نحیف این بنده ی خدا برداشته شه!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 23:50 توسط امیر عباس فرمان |

سلام

دیشب که برای دیدن پدربزرگ گرامی می رفتم تصمیم گرفتم پیاده گز کنم،نزدیک به ۴۵دقیقه تو سرما البته با وجود ضعفی که در اثر بیماری اخیر ئاشتم پیاده روی کردم،حس غریب پاییز رو به شدت حس می کردم. سرمای پاییز و زمستان رو خیلی دوست دارم. به این فکر می کردم که از زیبا ترین و لذت بخش ترین احساسات آدمی سپاسگذاریه. سپاسگذاری از خداوند بلندمرتبه تا دوستانی که در مسیر زندگی ما و حتی پیرمرد جوراب فروش کنار خیابان که ما را با لبخندی زیبا مورد عنایت قرار می دهد. شعار نمی دم اینا همه زیبایی هایی است که اگر به چشم بیان و مورد توجه قرار بگیرن می تونن بهترین لذت ها هم بشن.

واسه همین می خوام تشکر کنم. از خدایم که مرا آفرید. به من نعماتی داد که توان شمارش آن را ندارم و حتی توان درک آن را.   از مادرم که مهرش مرا پرود. و از پدرم که صلابتش مرا آموخت. از برادرانی که افتخارات اند برای برادری چون من. از دوستانی که هستند زمانی که باید باشند و تو نمی دانی. از استادانی که چشم من را به آنچه که باید می دیدیم گشودند. از چوپانی که سادگی اش و محبتش به طبیعت مرا دگرگون کرد. از گلی که لبخندی به لبانم نشاند. از خاکی که مرا به خود اورد. از پولی که نباید در اموالم می ماند. از دوربینی که برایم شعر را معنی کرد. از شعری که برایم زندگی را. از نویسنده ای به افکارم جهت داد. و از نوسینده ای که به آن جلا. از پدر بزرگی که غرورم را پرورد و از مادر بزرگی که بخشش را برایم وسعت داد.

اینها مسلما ۱ از ۱۰۰۰ بوده و هست. ای کاش آنقدر ساده و پاک بودم که می توانستم به شمارش یکیایک آنچه در زندگی ام بوده و هست و باید ذکر سپاس از آن صورت گیرد،بپردارم.

التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 13:57 توسط امیر عباس فرمان |

سلام

۱-نزدیک به ۸ روز می شه که در بستر بیماری ام. از روز دوم سفر در تهران تا الان که زحمت شبانه روزی مادر در کاشمر شده ام. نمی دونم چیه. یکم سرماخوردگی. یکی از دوستا می گفت آنفلونزای فست فودی گرفتی. خدا رو شکر می کنم به خاطر تمام دردی که توان تحملش رو دارم. می گن تو گناهان /ادم تاثیر داره.

۲-تکلیف این مرتیکه کردان نمی خواد معلوم شه؟ حتی دانشجویی نیست که بگه آقا حالا که این مملکت این قدر خرتوخره که مدرک تحصیلی نداشته بتونی بشی وزیر کشور،واسه کارمند و کار آزاد داشتن که دیگه نیاز به مدرک نیست. الغرض مثل این که این خرقه به تن هر کس هم می شده که تا حالا رو تن این آقا به این راحتی دووم آورده.

۳-التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 13:38 توسط امیر عباس فرمان |