سلام
این عکس رو 2سال پیش گرفتم. حیفم اومد که روش چیزی بنویسم . برام حس غریبی رو داره. انگار شعله های شمع در حال سماع و .......کاش من هم چون اینان بود. شمع می شوزه. چون چیزی برای سوختن داره. چون در سوختنه که فرآیندی شریک می شه تا شمع اثری رو به جا بزاره. پس شمع می دونه از چی می سوزه. برای چی می سوزه. فقط با آتش روشن نشده تا به همان آتش بسوزه.
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس کخ در بیماری چشم تو گریانم چوشمع
رشته صبرم به مغراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع.
خیس عرق شدم. تا حالا یه همچین تجربه ای نداشتم. انرژی زیادی ازم گرفت. راه رفتن با 3پا رو می گم. تا حالا با 3تا پا راه نرفته بودم. همیشه دیده بودم آدم هایی رو که 3تا پا داشتن یا حتی کمتر,ولی حسشون نکرده بودم. اینکه بخوای از تمام بدنت به جای نقص یک پات کمک بگیری خیلی مشکل بود. حتی الان کیبورد کامپوترم داره خیس می شه. اینو واسه این می گم که یعنی انرژی زیادی می بره تا بتونی به نیروهای طبیعت مثل جاذبه غلبه کنی اونهم با 2پا و حالا من با 3تا درمونده شدم.جالا ببین این طراحی فیزیک انسان چقدر باید ظریف و یکپارچه و متعادل باشه که تمرکز نیروها رو بدنت به شدت حس نکنی. خدایا شکرت.
امشب مجبور شدم برای کاری برم از خونه بیرون و اونهم پیاده. اولش فکر کردم کاری نداره که تا سر خیابان برم و برگردم. ولی وقتی به انتهای کوچه رسیدم دیدم نه خیلی هم ساده نیست. اینکه با 2تا عصای زیر بغل بخوای جبران یک پا رو هم بکنی محاله. تو خیابون رفتار افرادی رو که از کنارم رد می شدن رو زیر نظر گرفتم. خیلی جذاب بود. از قدیما دوست داشتم آدم ها رو نگاه کنم. بعضیا سعی می کردن چشمهاشون رو بدزدن.بعضی ها هم خیره نگام می کردن. بعضی ها هم سعی می کردن بعد از رد شدن من روشون رو برگردونن و یه براندازم بکنن. عکس العمل های جالبی رو دیدم. به این فکر کردم که من جزو کدوم دستشون هستم؟!وقتی به یه معلول می رسم چطور برخورد می کنم؟ خیره می شم به نقص آدما! ازش فرار می کنم! یا به خاطر کامل تر بودنم خجالت می کشم؟! راستش فکر می کنم همه ما این احساسات رو تجربه کردیم. و غالبا نقص ها رو بیشتر از کمال ها می بینیم و ظاهر رو بیشتر بها می دیم.
فکر می کنم هیچ وقت سعی نکردم که فرار کنم و می دونم که ناخواسته خیلی وقتها خجالت کشیدم. یاد تجربه دوران بچگی افتادم که وقتی چشمامون رو می بستیم به یاد اونهایی که کورن می افتادیم و یک حس خوف وکنجکاوی رو با هم تجربه می کردیم.
ای کاش هیچ وقت ترحم نکنیم و همیشه احترام بزاریم.
همه تو این شبای یلدا می زنن ،می رقصن،آجیل می خورن با هندونه. حالا ما شب یلدا از بی کاری و بی حوصلگی گفتیم یه خلاقیت به خرج بدیم و یه fight club راه بندازیم. آقا خوب جوونی و از این حرفا. کلی خندیدیم. نه برداشت نهایی ما از این کلوپ خلاقانه یه پای شکسته بود و یه دست ضرب خورده. هرچه صدای طبقات بالا و پایین در نعره های سرمستی و پای کوبی تو ساعت ۱بامداد بیشتر می شد،ضربه های ما هم محکم تر. این هم بدعتی بود واسه شب یلدا. البته من که کناری نشسته بودم از همه بیشتر ضربه خوردم.
البته ناگفته نماند که یک نقطه(محمد جواد) هم در این میدان بی بهره نبودو میدان داری کرد.
تصویر شطرنجی شده است!