صفحه 1
استاندارد

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد!

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.

استاندارد

من حسرت ایرانی بودن دارم

من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست
من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در
گوشم اذان عربی خواندند
من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه
رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه
پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک
من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به
آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم
من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را
طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به
آرامگاه فردوسی نمی روم
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و
غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می
شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست
من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم
و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می
شوم که سرزمینم را گرفتند , مردانش را کشتند
و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک
خرمدین را نمی دانم
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به
عربی می ماند تا فارسی
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می
گویم فارسی نه پارسی
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم
که روی پرچمش عربی نوشتند
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر
دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد
من حسرت ایرانی بودن دارم
  احمد شاملو

من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم چراغ می افروزم.

استاندارد

رفتن یا نرفتن

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود // با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم // چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من // جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند //  کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است // کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!

حسین جنّتی

استاندارد

هرگز نخواب کوروش…

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد 

دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز، 

میهن جوان ندارد 

دارا ! کجای کاری،
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد 

کوآن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو،وطن نیز

نام و نشان ندارد
استاندارد

نحوه کسب موفقیت در ایران

در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (۱۹۴۵)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره نحوه کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛ اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی ! سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه! فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن! چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه! باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!

سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت رابگیر!

از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه، هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی‌سواد؛چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!… نان را به نرخ روز باید خورد!

سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!….

 

کتاب و درس و اینها دو پول نمی‌ارزه! خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!

 

استاندارد

حکایت خروس چهل تاج و یارانه ها

حکایت خروس چهل تاجم را قبلا گفته ام که نابهنگام میخواند و بابای خدابیامرزم شرط کرد اگر امشب باز هم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت میدهد و من بیچاره شب تا صبح بیدار ماندم و تا خروسم نصف شب میخواست بخواند نوکش را میگرفتم که صدایش در نیاید که اگر میخواند با اولین قوقولی قوقو حکم مرگش را امضا میکرد…!!

فردایش بقال محل به دادم رسید و گفت ماتحت خروست را چرب کن تا دیگر نخواند …!! میگفت خروس برای خواندن باد در سینه می اندازد و انوقت میخواند و اگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ در سینه انداخته فِسّی از ماتحتش خالی میشود چون دیگر نمیتواند ماتحتش را به هم بکشد و باد را در سینه نگه دارد…!!

باسن خروس زیبایم را وازلین مالیدم چند شب و دیگر نخواند طفلک…!! بعد از چند شب دیگر یادم رفت که وازلین بمالم و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امده باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروسم مَلول شد…!! خروسم مُرد بیچاره از نخواندن…!!

حالا حکایت یارانه ها حکایت همان وازلین است…!! تا میخواهد صدایمان دراید ماتحتمان را با یارانه چرب میکنند…!! میترسم از ان روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی میتوانستیم فریاد بزنیم …!! میترسم بمیریم از بی فریادی…!! مثل مرحوم خروس چهل تاجم که مرد

 

استاندارد

تو را ای کهن بوم و بَر دوست دارم

زنده یاد اخوان ثالث-

ز پوچِ جهان هیــــــــــــــــچ اگر دوست دارم

تو را ای کهن بــوم و بَــــــــــر دوســـــــت دارم

ترا ، ای کهن پیرِ جاوید بُــــــــــــــــــــــــــــــــــرنا

تو را دوســـت دارم ، اگر دوســــــــــــــــــــــــــت دارم

ترا ، ای گرانمایه ، دیرینه ایـــــــــــــــــــــــــــران

تو را ای گرامی گُــــــــــــــــــــــــهر دوست دارم

ترا ، ای کهن زاد بــومِ بــــــــــــــــــــــزرگان

بزرگ آفرین نامـــــــــــــــــور دوست دارم

هنروار اندیشه ات رخشــــــــــــــــــــــد و من

هم اندیشه ات ، هم هنــــــــــــــــــــر دوست دارم

همه کشتزارانَت ، از دیـــــــــم و فـــــــــــــــــــــاراب

همه دشــت و دَر ، جوی و جَر دوســـــــــــت دارم

کویرت چو دریـــــا و کوهــــــــت چو جنگــــل

همه بــوم و بَــر ، خشک و تَر دوســت دارم

شهیــــدانِ جانبـــاز و فرزانــــه ات را

که بودند فخر بشر دوســــــــت دارم

به لطفِ نسیـــــــــــمِ سحر روحشان را

چنانچون ز آهن جگر دوســـــــــــــــت دارم

هم افکار پرشورشــــــــــان را ، که اعصـــــــــــار

از آن گشته زیر و زِبَر دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم

هم آثارشان را ، چه پـــــــــــــند و چه پیغـــــــــــام

و گر چند سطری خبر دوســــــــــــــــــــــت دارم

من آن جاودانیـــــــــــاد مـــــــردان ، که بودند

به هر قرن چندین نفر دوســـــــــــــــت دارم

همه شاعــرانِ تو وآثارشــــــــــــــــان را

به پاکی نسیم سحــــــــــــــــــر دوست دارم

ز فـــــردوسـی ، آن کـــاخ افسانه کـــــــافراخت

در آفاق فخر و ظفر دوســـــــــــــــــــــــــــــت دارم

ز خیــــــام ، خشم و خروشــــی که جاویـــــــــــــــــــــد

کند در دل و جان اثر دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم

ز عطــــــــــار ، آن سوز و سودای پُــــــــر درد

که انگیزد از جـــــــان شَرَر دوســــــــت دارم

وز آن شیـــفته شمــس ، شــور و شراری

که جان را کُنَد شعله ور دوســـت دارم

ز سعــدی و از حافــــــــظ و از نظــــــامی

همه شور و شعر و سمر دوســــــــــــــــت دارم

خوشا رشــــــت و گرگــــــــــان و مازنـــــدرانــــــت

که شان همچو بحر خزر دوســــــــــــــــــــــــــــــت دارم

خوشا حوزه شُرب کـــــــــــارون و اهـــــــــــــــــــــــــــــــواز

که شیرین ترینش از شِکَر دوســـــــــــــــــــــــــــت دارم

فــری آذرآبـــادگــــــــــــــــان بزرگت

من آن پیـــشــــــگام خطر دوسـت دارم

صفاهــــــــــــــــــان نصف جهان تو را من

فزونتر ز نصف دگر دوســــــــــــــــــــت دارم

خوشا خطه نخبه زای خـــــــــــــــــــــــــــــراسان

ز جان و دل آن پهنه ور دوســـــــــــــــــــــــــت دارم

زهی شهر شیـــــــــــــــــــــــــــراز جنت طرازت

من آن مهد ذوق و هنر دوســـــــــــــــت دارم

بَر و بوم کُـــــــرد و بلــــــــــوچ ترا چون

درخت نجابت ثمر دوســـــــــــــت دارم

خوشا طرفِ کرمـــــان و مرز جنـــــوبــــت

که شان خشک و تر ، بحر و بَر دوســــــــت دارم

من افــــــغانِ همریشه مان را که باغــــــــــــــی ست

به چنگ بتَر از تَتَر دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

کهن سُغـــــــــــد و خـــــــــــــوارزم را با کویـــــــرش

که شان باخت دوده ی قجر دوســــــــــــــــــت دارم

عــــــــــراق و خلیـــــــــج تو را چون وَراَزورد

که دیوار چین راست در ، دوســـــــــــت دارم

هم ارّان و قفقــــــــــاز دیـرینـــــه مان را

چو پوری سرای پـــــــــــــــــدر دوست دارم

چو دیروزِ افسانه ، فردای رویــــــــــــــــــــات

به جان این یک و آن دگر دوســـــــــــــــــــت دارم

هم افسانـــــــــــه ات را ، که خوشتــــــــــــر ز طفلان

برویانَدَم بال و پَـــــــــــــــــــــر ، دوســت دارم

هم آفاقِ رویاییت را ، که جاویــــــــــــــــــــد

در آفاقِ رویا سفر دوســــــــــــــــــت دارم

چو رویــــا و افســـانه ، دیروز و فردات

به جای خود این هر دو سر دوســــــــت دارم

تـــــــــــــــــو در اوج بودی  ،  به معنا و صورت

من آن اوجِ قدر و خطر دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم

دگر باره بَــــــــــــــــــــــــــــــــرشو به اوجِ معانی

که ت این تازه رنگ و صُوَر دوســـــــــــت دارم

نَـه شـرقی ، نه غـربی ، نه تازی شــدن را

برای تـــو ، ای بــــــوم و بَــــــــــر دوست دارم

جهـان تا جهـان است ، پیـــــــــــــــــــــــــــروز باشی

برومنــــد و بیـــــــــــــــــدار و بهـــــــــــــــــروز باشــــــی

 

استاندارد

کتاب: معصومه شیرازی

باز هم جمال زاده و پند و طنز و بیماری های اجتماع ما.

در این کتاب جمال زاده با شعر  «شیخی به زنی فاحشه گفتی مستی/هر لحظه به پای دگری پابستی///زن گفت شیخا هر آنچه گفتی هستم/اما تو چنان که مینمایی هستی؟»  که قالبی خیامی دارد در پی بیان ظاهرنمایی های و ظاهربینی های اجتماع اطرافش است. و این که شاید چنان که تعریف شده “عدل الهی ” آنچنان یکطرفه و صرفاً مذهبی نباشد!
کتاب که حول زندگانی دختری شیرازی است که در نیشابور در راه مانده می شود می گردد و در این بین خیام است و نگرش های او که به کتاب جانی عزیز می بخشد.

ضمنا داستان  “معصومه شیرازی” بخشی از کتاب “صحرای محشر است.

متاسفانه فایل این کتاب رو نداشتم.
مطلبی در این باره در وبلاگ پیشین

درباره سید محمد علی جمالزاده:

۱٫ سید محمد علی جمالزاده
۲٫ در سال ۱۲۷۰ شمسی در خانواده ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد
۳٫ فرزند «سید جمال الدین واعظ اصفهانی»
۴٫ پدرش خطیب شهیر اصفهان بود
۵٫ پدرش از پرنفوذترین مبلغان مذهبی دوران مشروطه بود و نقش مهمی در آن نهضت داشت
۶٫ تحصیلات مقدماتی را در زادگاهاش گذراند
۷٫ که بین سالهای ۸۰ یا ۸۱ همراه خانوادهاش به «تهران» عزیمت کرد
۸٫ در ۱۳ سالگی پدرش او را برای تحصیل به لبنان فرستاد و در یک دبستان به نام Laigue نام نویسی کرد.
۹٫ پدرش در سال ۱۲۸۶خورشیدی به دست عوامل مزدور و جیره خوارمحمدعلی شاه دربروجرد به قتل رسید.
۱۰٫ «جمال زاده» دوره ی متوسطه رادر جبل«لبنان» و در مدرسه ی«آنطورا» به پایان برد.
۱۱٫ در سال ۱۳۲۸ ق. از طریق «مصر» عازم «پاریس» شد.
۱۲٫ تا پایان سال ۱۳۲۹ ق. در«لوزان» ماند
۱۳٫ در اوایل ۱۳۳۳ ق. در رشتهی حقوق از دانش گاه «دیژن فرانسه» فارغ التحصیل شد
۱۴٫ همان سال نیز با همسر اول خود،«ژوفین» از اهالی «سوئیس» ازدواج کرد.
۱۵٫ او در گرماگرم جنگ جهانی اول، به «برلین» رفت
۱۶٫ چندی بعد برای اجرای ماموریتی از برلین به بغداد رفت. در آن جا روزنامه ی «رستاخیز» را منتشر کرد.
۱۷٫ توانست با «عارف» شاعر معروف و«حیدرخان عمو اوغلی»- از مجاهدان به نام ایرانی- آشنا شود.
۱۸٫ گروهی به نام «قشون نادری» از جوانان کُرد، برای جنگیدن با سپاهیان «روس» و«انگلیس» تشکل داد فرماندهی آن با «محمد نیساری قراچه داغی» بود. ولی این قشون بی آن که کاری صورت دهد، از هم پاشید
۱۹٫ سال ۱۳۱۰خورشیدی آغاز خدمت «جمال زاده» در دفتر بین المللی کار در «ژنو» بود.
۲۰٫ ۲۵ سال بعد یعنی در سال ۱۳۵۵ خورشیدی، از آن جا باز نشسته شد
۲۱٫ در سال ۱۳۰۰ خورشیدی مقاله تاریخ روابط ایران و روس به صورت ضمیمهی روزنامهی کاوه منتشر شد
۲۲٫ همان سال نخستین مجموعه داستاناش به نام«یکی بود، یکی نبود» به چاپ رسید
۲۳٫ این کتاب شامل شش داستان کوتاه با طنزی تلخ است و توصیفی از کهنه پرستی وجهل در بین بعضی ایرانیان
۲۴٫ گروهی آن را به شدت نفی کرده و محتوای آن را نوعی اهانت به جامعه و آداب و رسوم ایرانی تلقی کردند
۲۵٫ از طرفی دیگر خوانندگانی بودند که دریافتند این داستان ها آغازی بسیار جدی و مهم برای ادبیات هستند که که از لحاظ تفکر، دغدغهی طرح اوضاع و احوال و حوادث جامعه را دارند
۲۶٫ و از لحاظ محتوا نیز با طنزی ظریف و آشکار، دورهی منحط دیکتاتوری و زور را به باد انتقاد گرفته اند
۲۷٫ در مقدمهی این کتاب گفته است: “در مملکت ما هنوزهم، ارباب قلم عموما در موقع نوشتن، دور عوام را قلم عموما در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و پیرامون انشاءهای غامض و عوام نفهم می گردند…”
۲۸٫ وی پس از بازنشستگی از دفتر بین المللی کار، مدت ها وابسته ی فرهنگی «ایران» در مرکز اروپایی سازمان ملل متحد بود.
۲۹٫ در ۱۷ آبان ۱۳۷۶خورشیدی در خانه ی سال مندان «ژنو» دنیا را بدرود گفت
۳۰٫ ازآثار اوست: سر و ته یه کرباس
۳۱٫ یکی بود، یکی نبود
۳۲٫ دارالمجانین، «سرگذشت عمو حسینعلی»
۳۳٫ زمین، ارباب، دهقان
۳۴٫ صندوقچه اسرار
۳۵٫ تلخ و شیرین
۳۶٫ فارسی شکر است
۳۷٫ راهآبنامه
۳۸٫ قصههای کوتاه برای بچههای ریشدار
۳۹٫ قصه? ما به سر رسید
۴۰٫ قلتشن دیوان
۴۱٫ صحرای محشر
۴۲٫ هزار پیشه
۴۳٫ معصومه شیرازی
۴۴٫ قصه قصهها
۴۵٫ هفت کشور
۴۶٫ قصههای کوتاه قنبرعلی
۴۷٫ شاهکار
۴۸٫ کهنه و نو
۴۹٫ غیر از خدا هیچکس نبود
۵۰٫ شورآباد
۵۱٫ خاک و آدم
۵۲٫ آسمان و ریسمان
۵۳٫ مرکب محو
۵۴٫ ترجمه هایی نیز از«شیلر» باعنوان «دون کارلوس» و «ویلهلم تل»(هر دو در سال ۱۳۳۵)،
۵۵٫ «خسیس» اثر«مولیر»(۱۳۳۶)،
۵۶٫ «قنبرعلی، جوان مرد شیراز» اثر«دوگو بینو»(۱۳۵۷) نیز از آثار اوست
۵۷٫ ۳۰۰ مقاله از جمالزاده به ثبت رسیده است.
۵۸٫ ساده نویسی نیز در کنار واقع گرایی از ویژگی های قلم او هستند
۵۹٫ داستان هایش انتقادی از وضع زمانه، ساده، طنزآمیز و آکنده از ضرب المثل ها و اصطلاحات عامیانه است.
۶۰٫ شخصیت های او را مردم کوچه و بازار تشکیل می دهند
۶۱٫ جمالزاده با ادبیات عامیانه آنها را شخصیت پردازی می کند
۶۲٫ وی بیش از ۹۰ سال از ۱۰۶ سال عمرش را خارج از ایران گذراند
۶۳٫ اما همیشه فارسی نوشت
۶۴٫ همیشه از مردمی که تنها در کودکی دیده بود نوشت
۶۵٫ و هرگز از اروپا ننوشت!
۶۶٫ و با اینکه فارغ التحصیل حقوق بود از حقوق ننوشت.
۶۷٫ اولین بار در”کمیته ملیون ایران” در برلن که با تقی زاده تاسیس کرده بود “فارسی شکر است” را خواند
۶۸٫ داستان را “محض تفریح” نوشته بود!
۶۹٫ این داستان و ۵ تای دیگر شدند “یکی بود یکی نبود” و ابتدای داستان نویسی مدرن در ایران
۷۰٫«چایکین» خاورشناس معروف روسی درباره ی این کتاب گفته:
« تنها با یکی بود، یکی نبود است که مکتب و سبک رآلیسم در ایران آغاز شد و همین سبک و مکتب است که در واقع به عنوان شالوده ی جدید ادبیات داستانی در ایران محسوب شد و فقط ازآن روز به بعد می توان از پیدایش نوول و قصه و رمان در ادبیات هزارساله ی ایران سخن راند.»
۷۱٫ اما همین کتاب بعد از انتشار در برخی مناطق به آتش کشیده شد
۷۲٫ از خصوصیات سبک و نثر«جمال زاده» تعریف و توصیف است
۷۳٫ اما او نتوانست نقش پیش روی خود را تا آخر، حفظ کند و در دام ابتذال گرفتار آمد
۷۴٫ او درواقع، کم کم از جریان زنده ی ادبیات داستانی مدرن فاصله گرفته، دور شد
۷۵٫ هم چنین نتوانست در خود، دغدغهی ارتباط میان «عوامل اجتماعی» و«تولید ادبی» را حفظ کند
۷۶٫ خیلی زود، از صحنهی فعالیتهای اجتماعی دور شد
۷۷٫ در داستان نویسی نیز به نوشتن خاطرات ملال انگیز و کسل کننده پرداخت
۷۸٫ و در آثارش، اخلاقیات ناپسند مردم «ایران» را به تمسخر گرفت!
۷۹٫ ازین رو او را چهره ای زنده نمی دانند چراکه رابطه اش را با جامعه از دست داد
۸۰٫ او معتقد بود : «معرفت به رسالت آبستن است»
۸۱٫ یعنی وقتی انسان به معرفتی دست یافت فوراً رسالتی به عهده او گذاشته خواهد شد.
۸۲٫ و حاصل معرفت خود را، هر چه هست، میبایست به دیگران نیز برساند
۸۳٫ این عقیده بیشتر ناظر به “ادبیات مفید ” است تا “ادبیات متعهد”
۸۴٫ به سیمین دانشور در نامه ای می نویسد :
«ژنو بلاشک یکی از قشنگ‏ترین شهرهای دنیاست (بعضی اشخاص معتقدند که قشنگ‏ترین شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگاری دارم ولی تنها مانده‏ام و گاهی این تنهایی معنوی به‏جایی می‏رسد که آن شعر معروف بر زبانم جاری می‏شود که نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم».
۸۵٫ بسیار به نامه نگاری علاقه داشت و کمتر اتفاق می افتاد نامه ای را بی جواب بگذارد.

استاندارد

سخنان گهربار

اتفاقا تغییر ساعات ، اثر بر عکس دارد و مصرف انرژی را زیادتر می کند. !!!

این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد. !!!

فرار مغزها و سرمایه‌ها نداریم ، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند.!!!

مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می‌گیرند. !!!

بر خلاف دولت‌های قبلی ما در انتخابات شوراها ، بی‌طرف عمل کردیم. !!!

امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کرده‌ایم. !!! ادامه مطلب ←

استاندارد

کتاب قلعه حیوانات.نکاتی که امروز باید بدانیم

قلعه حیوانات.اثر جرج اورول

با سلام. با توجه به اهمیت آگاهی سازی در مسائل مهم اجتماعی اولین کتاب را در این سامانه در اختبار دوستان قرار می دهم.

مزرعه حیوانات
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
مزرعهٔ حیوانات (به انگلیسی: Animal Farm) که در ایران به نام‌های قلعهٔ حیوانات و مزرعهٔ حیوانات نیز شناخته شده است، رمانی پادآرمان‌شهری به زبان انگلیسی و نوشتهٔ جورج اورول است. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته و در سال ۱۹۴۵ میلادی در انگلستان منتشر شد، ولی در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ میلادی به شهرت رسید.

این رمان دربارهٔ گروهی از حیوانات است که انسان‌ها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند بیرون می‌کنند و خود ادارهٔ مزرعه را به دست می‌گیرند، ولی پس از مدتی این حکومت جدید به حکومتی خودکامه مشابه به قبلی تبدیل می‌شود.این رمان نمایهٔ برضد استبداد است. مزرعه حیوانات داستان انقلاب حیوانات علیه مالکین خوداست پس ازپیروزی قوانینی تهیه می‌گرددکه شامل بندهای زیر است؛

  • هرآنکس روی دوپا راه می‌رود دشمن است.
  • هرآنکس چهارپای دارد ویا بال، دوست است.
  • حیوانات لباس نمی‌پوشند.
  • حیوانات درتخت نمیخوابند
  • حیوانات الکل نمی‌خورند
  • حیوانات همدیگر را نمی‌کشند.
  • همه حیوانات خلقتی یکسان دارند.

ولی بعد از پیروزی و مرگ رهبر بزرگ در بین خود حیوانات یک سری توطئه و کودتا انجام می‌گیرد؛ «خوک جوان دانا» که طرحی برای بهبود وضعیت و تنظیم مناسب جیرهٔ غذایی تهیه می‌کند ولی در هنگام ارایهٔ آن توسط «خوک جوان مستبد» خائن معرفی می‌گردد؛ از مزرعه فراری داده می‌شود و توسط سگ‌های طرفدار «خوک مستبد» و کودتاگر که قبلاً به صورت مخفیانه تعلیم دیده‌اند، کشته می‌شود. و خوک‌ها تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گزارند و خود را از سایرین برتر می‌دانند. سایر حیوانات فقط اجبار به کار با غذای روزانه کم می‌شوند، و در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروا بوده غذای زیادی حتی عسل می‌خورند. و حتی این خوک یاد می‌گیرند که چطوری روی دوپا راه بروند و شراب نیز می‌خورند و با انسان‌ها معامله می‌کنند. این جمله «همه حیوانات با هم برابرند» بوسیله گروه مستبد حاکم تبدیل می‌شود به «همه حیوانات باهم برابرند، لیکن برخی ازآنها نسبت به دیگران برابرترند». در پایان کتاب هیچ اشاره ای به سقوط خوک ها نمی شود ولی در فیلم سینمایی قدیمی تر حکومت خوک ها توسط قیام مجدد حیوانات سلطه خوک‌های ظالم به زیر کشیده می‌شود. ولی در فیلم جدید درسال ۱۹۹۹ تهیه گردیده حکومت مستبدین خودبه‌خود فرو می‌پاشد.

معروفترین جمله این کتاب «همه حیوانات باهم برابرند، اما برخی برابرترند» است در زبان انگلیسی به صورت یک ضرب المثل و جمله‌ای کنایه آمیز تبدیل شده است.

دانلود کتاب: اثر جرج اورول
حجم: ۴۵۰kb